باغ لارک (باغ بهشت) از هیلدا دانش ارفع تا مصادره

باغ بهشت (لارک) و هیلدا دانش ارفع

در شمال شرقی تهران، جایی میان دارآباد و اقدسیه‌ی امروز، باغی وجود دارد که شاید نامش کمتر در فهرست مناطق مشهور پایتخت دیده شود، اما تاریخچه‌اش به‌اندازه‌ی بسیاری از محله‌های مرکزی تهران غنی و پرماجراست: باغ لارک (باغ بهشت)؛ نامی برگرفته از زیبایی هایش.

سرآغاز داستان به سال 1312 بازمی‌گردد؛ زمانی که رضا‌آباد، قطعه زمینی در 16 کیلومتری تهران قدیم، توسط هیلدا دانش ارفع (Hilda Bewicke)، همسر تیمسار حسن دانش ارفع – خریداری شد. هیلدا، اشراف‌زاده‌ای بریتانیایی بود که به‌واسطه ازدواج با حسن دانش ارفع ، وارد فضای سیاسی و اجتماعی ایران شد. او باغ لارک را نه فقط برای زندگی، بلکه به عنوان محلی برای ساختن یک جامعه کوچک انتخاب کرد. طبیعت بکر، نزدیکی به تهران، و امکان ایجاد نظم و ساختار دلخواه، برای او جذاب بود.

ساخت عمارت اصلی، با سقف شیروانی و دیوارهای کاه‌گلی در دل باغ، نقطه شروع سکونت خانواده هیلدا و حسن ارفع در این منطقه بود؛ اما زندگی در لارک فقط به اقامت یک خانواده خلاصه نمی‌شد.

در بخشی از باغ، هیلدا و تیمسار سی خانه‌ کاه‌گلی ساختند؛ اتاقک‌هایی ساده با سقف‌های تیرچوبی، که محل زندگی خانواده‌هایی شد که از روستاهای ونداده اصفهان و کاموی کاشان برای کار به لارک آمده بودند.

همین ساکنان اولیه، پایه‌گذاران محله‌ای شدند که بعدها با کشاورزی، دامداری و تولید شیر شهرت پیدا کرد. کار در لارک، تابع نظم جدی بود؛ اهالی صبح‌ها با صدای شیپور راهی کشتزار می‌شدند، لباس و کلاه متحدالشکل می‌پوشیدند، حقوق می‌گرفتند و حتی بر اساس سابقه کارشان، نشان‌های نقره‌ای یا طلایی دریافت می‌کردند.

قدیمی‌های محله لارک از هیلدا به نیکی یاد می کنند. یکی از کارهای ماندگار او، ساخت مسجدی در لارک بود. محلی که در ایام محرم و صفر محل برگزاری مراسم سوگواری امام سوم شیعیان حضرت حسین بن علی (ع) بود.

خود تیمسار هم در دهه محرم مبلغی حدود 100 تومان برای مداح، چای، قند و دیگر هزینه‌ها در اختیار اهالی قرار می‌داد. هنوز این مسجد کوچک در محله لارک در کنار خانه اهالی پابرجاست که به گفته اهالی نیمی از این ساختمان کوچک مسجد و بخش دیگر حسینیه است.

از سوی دیگر، هیلدا برای باسواد شدن اهالی تلاش‌های زیادی انجام داد. او معلمان خصوصی به لارک آورد و کلاس‌های درس را برای بزرگ و کوچک برگزار کرد تا اهالی بتوانند خواندن و نوشتن بیاموزند. در نوروز هر سال نیز، هیلدا برای کارگران، فرزندانشان و دیگر ساکنان لباس نو تهیه می‌کرد؛ سنتی که یادآور مهربانی و شأن انسانی ساکنان این جامعه کوچک بود.

اما آنچه لارک را متفاوت می‌کرد، ترکیب بی‌نظیر زندگی اجتماعی، نظم و فعالیت اقتصادی بود. از تأسیس مسجدی محلی تا ساخت اولین دامداری مدرن ایران و کارخانه‌ای که بطری‌های شیر را پر کرده و با الاغ و دوچرخه به محله‌های اطراف می‌فرستاده؛ همه چیز در لارک با هدفی مشخص پیش می‌رفت. نه‌فقط از منظر مدیریت، که حتی از نظر معماری، کشاورزی، تولید لبنیات و روابط انسانی.

باغ لارک امروز شاید دیگر آن شکل و شمایل گذشته را نداشته باشد، اما ردپای آن نظم، آن سبک زندگی متفاوت و آن روح اجتماعی هنوز در خاطرات بومیان محله و گوشه‌های پنهان منطقه باقی مانده است.

هیلدا دانش ارفع (Hilda Bewicke) کیست و چگونه باغ لارک را خرید؟

هیلدا بیویک در سال 1889 در شهر ونکوور کانادا در یک خانواده اشرافی، زاده شد. بر اساس تحقیقات ما خانواده بیویک (Bewicke) یک خاندان قدیمی از ملاکان و زمین‌داران بریتانیایی بودند که در شمال انگلستان دارایی قابل‌توجهی داشتند. اعضای این خانواده به واسطه املاک خود جزو طبقه اعیان و اشراف محلی محسوب می‌شدند. به نحوی که نام هیلدا، پدر، مادر و پدر بزرگش در شجره نامه‌ای به عنوان اشراف و زمین‌داران بریتانیا ثبت شده است. (مشاهده سایت شجره نامه)

هیلدا دانش ارفع (Hilda Bewicke)

پدر هیلدا پرسيوال هارکورت بیویک یک بانکدار و تاجر املاک بریتانیایی بود. بر پایه گزارش‌های سال 1890 میلادی، پرسیوال هارکورت تنها در یکی از کسب و کار هایش به همراه شریکش در شرکت Wulffsohn & Bewicke Ltd حدود 60,000 دلار (در آن سال نرخ دلار آمریکا و کانادا برابر بوده است) دارایی ملکی در ونکوور در اختیار داشته است که برای آن زمان رقمی بسیار چشمگیر به حساب می‌آمد.(منبع)

همچنین در منابع متعددی نام پدر پرسیوال هارکورت بیویک (پدر بزرگ هیلدا) نیز به عنوان یکی از بزرگ‌ترین مالکین زمین (به‌طور موروثی) در ناحیهٔ استینتون (Stainton) در شمال یورکشایر آمده است.

خانواده بیویک اندکی پس از تولد هیلدا به انگلستان بازگشتند و او دوران کودکی خود را در لندن سپری کرد. هیلدا فرزند اول خانواده بوده و دو خواهر کوچک تر از خود داشته است. او تحصیلاتش را در مدرسه کویینز گیت لندن یکی از مدارس دخترانه ممتاز متعلق به طبقه ثروتمند به اتمام رساند.

هیلدا خیلی زود در میانه تحصیلات در سال 1903 پدر خود را از دست می دهد. پس از پایان مدرسه، هیلدا بیویک در ۱۷ سالگی به آکادمی هنرپیشگی Herbert Beerbohm Tree در لندن رفت تا به عنوان بازیگر آموزش ببیند و پس از آن در کلاس‌های باله امپایر در مسیر آموزش قرار گرفت.

او در سال 1923 ( 1301 خورشیدی ) با سروان حسن ارفع ازدواج کرد و بعد از مدتی به ایران آمد. در سال 1931 هیلدا مادر خود را نیز از دست می‌دهد و دو سال بعد در سال 1933 ( 1312 خورشیدی ) هیلدا خانه خود را در لندن می فروشد و قریه رضا آباد را در 16 کیلومتری تهران خریداری می‌کند.

در صفحه 287 از کتاب در زمانه‌ی پنج شاه به نوشته حسن ارفع اینطور آمده است:

“ما به فکر خریدن خانه ای ییلاقی در تهران بودیم و همسرم هم خانه لندن را فروخته بود. در پایان این دو ماه ، صاحب ملک خودش به ما پیشنهاد کرد ملکش را بخریم، چون می خواست به مونت کارلو برود و بخت خود را در رولت بیازماید. این ملک حسابی چشممان را گرفته بود و هیلدا در اردیبهشت 1312 آن خانه را خرید. آرزوی دیرینه ما برای داشتن خانه ای ییلاقی اکنون تحقق یافته بود. دیگر صاحبان خوشبخت یک خانه روستایی کوچک بودیم که با شهر فاصله چندانی نداشت و میشد با اتومبیل ظرف بیست دقیقه به شهر رسید.” (مشاهده صفحه)

گفتگو با حاجی از اهالی منطقه و فعال در حوزه ملک

*طبق روال مقالات اخیر، ما برای کسب اطلاع از تاریخچه مناطق مختلف تهران به املاکی ها و معتمدین محل مراجعه می کنیم و سوالات خود را از قدیمی های فعال در حوزه ملک پرس‌وجو می کنیم. داستان رسیدن به باغ لارک هم به همین شکل است. در پرس‌وجو از املاکی‌های شمال شهر به‌طور اتفاقی به حاجی (دیگران ایشان را اینطور صدا می کنند) رسیدیم.

او به ما گفت: اگر می‌خواهید مطلبی بنویسید که دیگران ننوشته اند فردا بیایید تا داستان باغ لارک را برایتان تعریف کنم و اسناد تاریخی آن را به شما بدهم. ما خوشحال از اینکه تاریخ نانوشته‌ای از تهران را روایت خواهیم کرد، فردای آن روز به ایشان مراجعه کردیم که این داستان جذاب را به‌صورت گزارش تقدیم شما می‌کنیم.
*در این گزارش برای جذابیت بیشتر و درک بهتر خواننده بخش هایی از کتاب در زمانه‌ی پنج شاه نوشته حسن ارفع را نیز به‌طور مشخص پیوست کرده ایم.

ممنون میشم درمورد تاریخچه باغ لارک بفرمایید.

اینجا در ابتدا قریه رضا آباد بوده که فاصله زیادی با تهران نداشته و جزو شمیرانات محسوب می‌شده. البته برخی گفته اند نام لارک رو هیلدا روی این ملک گذاشته که این مسئله درست نیست، از همون گذشته به این محله لارک هم می گفتند.

اولین کاغذی که من دارم سند خرید اینجاست که فردی به نام میرزا ابوالحسن خان بزرگ امید سال 36 و 37 قمری اینجا رو میخره.

سند خرید باغ لارک (باغ بهشت) توسط میرزا ابوالحسن خان

هیلدا خانم سال 1312 اینجا رو خریده از همین آقا، هیلدا زن تیمسار ارفع بود که البته قصه خود ارفع هم خیلی جذابه، توصیه می‌کنم کتاب خاطراتش رو حتماً بخونید.

بعدش ارفع که اون موقع سرهنگ بوده به وکالت از همسرش میره ثبت و درخواست تقویم ملک رو میده، نامه درخواستش رو دارم ، دستخطش فوق‌العاده‌ست.

دست‌خط حسن ارفع - شکایت تقویم باغ لارک

بعد از خرید ملک، خانواده ارفع به نوعی ییلاق قشلاق می کردن یعنی تابستون‌ها میومدن باغ هیلدا خانم، زمستون‌ها هم تهران بودن خونه خود تیمسار که به ارفعیه معروف بوده، البته اواخر هفته ها ظاهراً همیشه میومدن که سرکشی کنن به کارگرا ، همه اهالی اینجا بچه های همون کارگرای باغن که خود هیلدا خانم براشون خونه ساخته و این مسجد رو هم خودش ساخته. البته بعضی از این خونه هایی که اینجا هست بعداً ساخته شدن.

اینجا هم کشاورزی می‌کردن و هم دامداری، شیر اینجا خیلی معروف بود. شیر تولید می کردن و می فروختن. برای اینکه شیر به همه برسه به مشتری ها دو روز درمیون شیر می دادن.

در مورد اهالی لارک هم اگر توضیح بیشتری بدید ممنون میشم، فرمودید فرزندان همان کارگرهای باغ هستند؟

بله گفتم، اهالی اینجا همشون بچه ها و نوه های همون کارگرای قدیم اینجا هستن. حدودا 20 خانوار اینجا بودن. چون سند ندارن یه مقدار با ستاد اجرایی به مشکل خوردن، ستاد می خواست یه پروژه اینجا اجرا کنه با خارجیا، خیلی فشار آوردن که اینا از اینجا برن و زمین یک دست بشه، یه تعدادی رو حدوداً 300 میلیون پول دادن و توافق کردند، اونا دیگه اینجا نیستن. اهالی اینجا از خانواده‌های مومن و زحمت کشی هستن، سه تا شهید داده همین چند تا خانواده. خیابون باغ هم به نام شهید ابوالفضل صمیع هست که یکی از شهدای محله لارک هست.

آدمای بزرگی هم داره، یکیشون همین آقای مومنی که خودش تو جوونی کارمند ارفع بوده. اینا رو هیچ جا نمیگن ولی همین آقای مومنی یکی از اولین قطعه‌سازهای هلیکوپتر‌های جنگی بوده تو ایران.

یه خاطره جالب از همین آقای مومنی بگم، اون موقع که قطعات نمیدادن به ما، شروع می‌کنه به ساختن قطعات هلیکوپتر هایی که زمین گیر شده بودن. وسط جنگ میبرنش دادگاه نظامی که چرا انقدر پول میگیری برای ساخت قطعات.

خلاصه میره دادگاه، قاضی که آدم درستی بوده آخر پرونده ازش تشکر می کنه که به کشور کمک کرده. یه کار مهم دیگه آقای مومنی این بوده که ایشون با چند نفر دیگه موشک‌های ماوریک رو روی هلیکوپتر‌های کبری نصب کردن که زمان جنگ کار خیلی مهمی بود. الان هم زندگی ساده‌ای داره یه مدت با دخترش یه رستوران کوچیکی داشت، نمیدونم هنوزم داره یا نه.

باغ بهشت - باغ لارک

حاج آقا ما داشتیم تو اینترنت جستجو می کردیم، یه مصاحبه تو مجله همشهری محله دیدیم که یکی از اهالی لارک گفته بود محرم‌ها خود تیمسار ارفع برای برگزاری مراسم هرسال پول میداده به اهالی ، واقعا ارفع آدم مذهبی بوده؟

ببینید ارفع آدم خاصی بوده، کلا فرق داشته با خیلی از نظامی های دوران قاجار و پهلوی، واسه همینم خیلی اذیتش کردند. میدونید که شاه، آخر برای اینکه از دستش خلاص شه بازنشسته‌اش می‌کنه.

یه آدمی که ایران به دنیا نیومده و میتونسته تو ناز و نعمت باشه، خودش میگه باید برای اسلام و ایران بجنگم، کتابش رو بخونید.

حسن ارفع، در زمانه‌ی پنج شاه، ص 41: “ناگفته پیداست من از دخالت های روسیه و بریتانیا در ایران آزرده خاطر بودم، نیز از قراردادشان در سال 1907 که نیمی از کشورم را به منطقه ی نفوذ روسیه بدل می کرد و نیمی را به منطقه نفوذ بریتانیا. تهاجم وحشیانه ی روس ها و در پی آن تصرف نواحی شمالی ایران در 1911 حتی بیشتر مایه آزارم بود”

” پدرم تلگراف هایی به مارسی زده بود و از پلیس آن جا خواسته بود مرا پیدا کنند و به خانه بازگردانند. از آن زمان بود که تصمیم گرفتم پا به دانشکده ی افسری ترکیه بگذارم تا بتوانم برای اسلام و برای کشورم بجنگم.(مشاهده صفحه)

حسن ارفع، در زمانه‌ی پنج شاه، ص 43: “من رویای اتحاد ایران و ترکیه و در پی آن تجدید حیات و اقتدار سایر کشور‌های اسلامی را در ذهن می پروراندم و در این حسرت می سوختم که خود نیز بتوانم گامی در راه این آرمان بردارم. جوان بودم و به رغم نحوه‌ی زندگی ام در مونت کارلو و پاریس، سرشار از آرمانگرایی و کمال طلبی. هرگز در کشوری اسلامی نزیسته بودم، از اسلام و شعائر آن چیزی نمی دانستم و زیر نظر مادری تربیت شده بودم که ظاهراً اسلام آورده، اما باور های مسیحی خود را حفظ کرده بود. با وجود تمام این ها، همچنان خود را عضوی از امت اسلام می دانستم که در آن زمان جمعیتی حدود سیصد میلیون نفر را در سراسر جهان در بر می گرفت.”(مشاهده صفحه)

برای ایران هم زحمت زیاد کشیده مخصوصا در جنگ برای اخراج روس ها و انگلیسی ها از ایران، البته با محمد رضا شاه هم اختلاف داشت و سر آخر بازنشسته‌اش کردند. قبل از بازنشستگی یک بار هم تو همین لارک دستگیرش کردند، سر همین باغ هم کلی اذیتش می کنن، همین زمان محمد رضا شاه، بعد از فوت هیلدا خانم یه بخش بزرگی از باغ رو به عنوان مالیات بر ارث ازش می‌گیرن.

حسن ارفع، در زمانه‌ی پنج شاه، ص 445: “شبی در خانه یکی از دوستان مهمان بودم. دکتر مرتضی یزدی، لیدر حزب توده، که در مهمانی حضور داشت به من گفت خط مشی نادرستی را در ستاد کل ارتش پیش گرفته ام، چون عملکرد من به قدرت رسیدن حزب توده را ده سال به تعویق انداخته است. در جوابش گفتم امیدوارم قدرت یافتنشان برای همیشه به تعویق بیفتد. آنگاه گفت قرار است به محض بازگشت قوام از روسیه، بازداشت شوم. جواب دادم سرنوشت انسان تنها به مشیت خداوند بستگی دارد.” (مشاهده صفحه)

دنیای عجیبیه، ارفع برای ایران خیلی زحمت کشیده، مثلا زمان احمد شاه بی عرضه همین ارفع با روس ها تو مازندران درگیر میشه و میجنگه، تیر میخوره، داشته میمرده، میارنش تهران پیش احمد شاه بهش مدال بدن، میگه احمد شاه اصلا تو باغ نبود تو مازندران چه خبره.

آدم معتقدیم بوده، واقعا محرم خرج میداده، خودش هم شرکت می‌کرده، هر سال دسته زنجیرزنی سرباز های اقدسیه میومدن اینجا، خودش هم زنجیر میزد.

حسن ارفع - نوشته او در مورد زیارت امام رضا ع

با آیت الله کاشانی هم خیلی رفیق بودن، یعنی احترام خاصی برای ایشون قائل بوده، خودش میگه هفته ای یک بار میرفته دیدن ایشون، آقای کاشانی هم چند بار اومده لارک. یه داستان جالبی هم ارفع نقل میکنه که تو کتابش هست، اگر میتونید از کتابش پیدا کنید. خلاصه کتابش رو بخونید میفهمید آدم حسابی و معتقدی بوده.

حسن ارفع، در زمانه‌ی پنج شاه، صفحه 473 : “روزی، پس از یک عمل جراحی در بیمارستان به عیادتش رفتم. دیدم اسقف اعظم ارامنه هم دیدنش آمده است. اسقف اعظم پیش از رفتن از کاشانی اجازه خواست او را برکت دهد. کاشانی قبول کرد. اسقف ارمنی هم لای چین های قبایش صلیب بزرگی بیرون آورد، چند بار آن را به عمامه کاشانی نزدیک کرد و زیر لب دعا هایی خواند.

کاشانی در تمام این مدت قیافه ای جدی به خود گرفته بود، اما در یک لحظه فرصت را مغتنم شمرد، نگاهی به من انداخت و چشمکی زد. پس از رفتن اسقف اعظم، شوخی کنان به او تبریک گفتم حسابی تبرک شده است. او گفت : این که چیزی نبود! دیروز باید این جا میبودی و خاخام یهودی را می دیدی!” (مشاهده صفحه)

حاج آقا بیایم سر قصه اصلی خودمون، فرمودید زمان شاه سر باغ لارک ارفع رو اذیتش کردن، اینو برامون بگید بی زحمت.

اتفاقا همین رو می‌خواستم براتون تعریف کنم. داستان از این قراره که یک روز شاه و فرح از باغ لارک دیدن می کنند یا از کنارش رد میشن، بعد از چند روز یکی از این مسئولین چاپلوس شاه میره پیش ارفع و بهش میگه علیا حضرت فرح از باغ خیلی خوششون اومده، شما این باغ رو به علیا حضرت پیش کش کنید، شاه هم شما رو مورد تفقد قرار میده.

ارفع هم برای خودش یک چهارچوبی داشته از این حرف خوشش نمیاد. میگه که اولا باغ برای خانمش هیلداست و هیلدا هم حتما با این مسئله مخالفه و اینکه این اطراف زمین زیاده، زمین تهیه کنید درخت بکارید، چند سال دیگه میشه مثل این باغ و اون رو تقدیم شاه کنید. اون مسئول هم خیلی عصبی میشه و میره.

خلاصه این داستان میگذره تا زمانی که هیلدا سال 1349 فوت میکنه، از باغ یک و‌ نیم دانگ به ارفع ارث میرسه و چهار و نیم دانگ هم به لیلا تنها فرزند خانواده. به تلافی اون داستان یک مالیات بر ارث خیلی زیاد و یه تعداد مالیات دیگه هم به ملک می‌بندند. به عنوان این مالیات بر ارث حدود هفت هکتار از زمین رو به بنیاد فرح میدن که الان اون هفت هکتار شده پژوهشگاه دانش‌های بنیادی.

حتی ارفع یه نامه میزنه به شاه با عنوان درخواست تخفیف مالیات ولی در حقیقت یک اعتراض بوده که بگه این چه وضعیتیه براش درست کردند، شاه هم با تخفیف موافقت نمیکنه.

چون این قضیه  طول میکشه برای اینکه ارفع ادب بشه، به دلیل تاخیر در پرداخت یک جریمه هم میگذارن، خلاصه یک بخشی از اون ملک رو مجانی از لیلا و حسن ارفع میگیرن.

مالیات بر ارث باغ بهشت (باغ لارک) مالیات بر ارث باغ بهشت (باغ لارک)

ممنون میشم اگر داستان دیگری از تاریخچه باغ لارک هست برامون تعریف کنید و اگر نیست بفرمایید چطور تا به الان این ملک و اون باغ دانش بنیان ساخته نشدن؟

درمورد پژوهشگاه اطلاعاتی ندارم ولی در مورد باغ بهشت این مسئله برمیگرده به دعوای حقوقی خریدار ملک و ستاد اجرایی فرمان امام که از سال 70 تا الان ادامه داره.

لیلا ارفع که چهار و نیم دانگ ملک بهش ارث رسیده بود، خودش دوتا دختر داشت به نام های زبیده و آزیتا. زبیده خانم توی باغ زندگی می کرد که همون کارگاه لبنیات سازی رو هم اداره می کرد.

بعد از انقلاب یک اشتباهی که دوستان ما در کمیته شاه آبادی انجام دادن این بود که بدون اینکه هیچ حکم مصادره‌ای برای اموال لیلا صادر بشه اومدن زبیده خانم (دختر لیلا) رو از باغ بیرون کردند. اون بنده خدا هم ناچاراً رفت جای دیگه‌ای در تهران مستقر شد. خب اول انقلاب بود و نظم درستی نبود، طبیعی بود یمقدار.

بعد از اون خیلی طول نکشید که تبصره 82 (سازمان اموال تملیکی) کل شش دانگ رو اجاره داد. در اون چند سال این باغ به دو گروه اجاره داده شد که یکی از مستاجر ها زمانی که داشت مدت قراردادش تموم میشد، کل گاو ها و تجهیزات گاوداری رو فروخت و متاسفانه یه تعدادی هم از درخت های صد ساله اونجا رو برید و فروخت که خود اون مسئله شد یک پرونده.

این مطلبی که الان عرض می‌کنم رو آزیتا دختر لیلا برای من تعریف کرد. لیلا وقتی میبینه دخترش رو بیرون کردن و قصد پس دادن باغ رو هم ندارن به پدرش ارفع میگه که وکیل بگیریم از طریق دادگاه لاهه شکایت کنیم. ارفع هم میگه که من تو مملکت این اجنبی ها علیه کشورم شکایت نمی‌کنم و به تو هم توی این شکایت کمکی نمی‌کنم.

خلاصه لیلا سال 1361 روی چهار و نیم دانگ خودش به لاهه شکایت میکنه که شکایتش به دلیل تابعیت ایرانی لیلا، کلا از طرف دادگاه لاهه رد میشه.

حالا این داستان رو بگذارید کنار – تبصره 82 یک و نیم دانگ ارفع رو مصادره کرده بوده و همون یک و نیم دانگ سند داشته. سال 68 شکایت میکنه به دادگاه برای مصادره چهارونیم دانگ سهم لیلا که سند شش دانگ رو داشته باشه.

حالا تبصره 82 وکیل داشته، اقدام کرده و از اون سمت لیلا که آمریکا بوده و بچه هاش که در تهران بودن اصلا در جریان این دادگاه قرار نمیگیرن که بخوان از حقشون دفاع کنن. با این حال قاضی که آقای حجت الاسلام داوودی مازندرانی بودن به نفع لیلا رای میدن و گفتند که هیچگونه مدرک و دلیلی برای مصادره سهم لیلا وجود نداره. میخوام بگم عدل علی (ع) که ما ازش صحبت می‌کنیم و بهش افتخار می‌کنیم همینه. یک طرف دعوا یک ارگان دولتیه که قدرت هم داره میتونه لابی هم بکنه و …. اون طرف هم لیلا دختر حسن ارفع هست که اصلا با خبر نشده که دادگاهی هست، اما قاضی خودش از ثبت و بقیه جاها استعلام میکنه و در نهایت حق رو به لیلا میده.

رای دادگاه به نفع لیلا دانش ارفع - باغ لارک (باغ بهشت)

خلاصه لیلا بعد از جنگ ایران و عراق میاد تهران که شکایت کنه و پیگیری کنه، میبینه که حکم قطعی به نفعش صادر شده و اصلا مشکلی برای فروش ملکش نداره، فقط بخاطر اینکه رفته بوده لاهه شکایت کرده بوده و این شکایت برای ایران هزینه داشته می بایست اون جریمه که 250 هزار دلار بوده رو پرداخت کنه و بعد میتونسته نقل و انتقال ملک انجام بشه.

خلاصه خیلی خوشحال بودن از اینکه حقوقشون رعایت شده و اومدن برای فروش ملکشون، جالبه اینم بگم لیلا اصلاً دل خوشی از پهلوی نداشت، پدرش رو هم بازداشت کرده بودن هم اجباراً بازنشسته‌اش کرده بودن و یه بخش از باغ رو هم که به زور ازشون گرفته بودن.

حالا اون زمان یک دانگ و نیم از باغ لارک رو سازمان املاک تملیکی (تبصره 82) فروخته بود به وزارت بازرگانی.

یه شخصی به لیلا پیشنهاد کرد که چون وزارت بازرگانی اون یک و نیم دانگ رو در اختیار داره و سند مشاع هست اول به همون ها پیشنهاد فروش بدن که بعداً مشکلی پیش نیاد.

خلاصه یه چند ماهی با وزارت بازرگانی مذاکره کردن و اون ها کارشناس گذاشتن قیمت گذاری کردند و یک تاریخی مشخص کردن که وزارت بازرگانی بودجش رو تامین کنه و اگر بودجه تامین نشد لیلا بره به شخص دیگه ای بفروشه. فکر کنم قیمت هر متر این زمین در اون زمان براتون جالب باشه.

قرارداد وزارت بازرگانی برای خرید باغ لارک (باغ بهشت)

من بعد از این ماجرای پیشنهاد فروش به وزارت بازرگانی با دختر لیلا خانم آشنا شدم. ایشون اون موقع دنبال فروش ملک بود و به من مراجعه کرد که کپی اسناد و آراء دادگاه ها رو هم جهت انجام معامله ایشون به من داد، معامله‌ای که قسمت نشد من انجام بدم و حدوداً یک ماه بعد زمین رو به خریدار دیگری فروختند.

البته خیلی گرون تر، توی قراردادی که با خریدار بستن بجز قیمت کارشناسی قبلی، مالیات فروش ملک و بقیه مالیات ها و پرداخت اون 250 هزار دلار و خلاصه پرداخت کلیه دیون رو هم به عهده خریدار گذاشتن.

اینکه فرمودید ملک رو فروختند، خریدار بخش خصوصی بود یا دولتی و اینکه مالک در نهایت وزارت بازرگانی هست یا ستاد اجرایی فرمان امام یا خریدار؟

من با خریدار ملک بعداً از طریق یکی از دوستان مشترکمون که از بچه‌های قدیمی کمیته بود آشنا شدم. قدیمی‌هایی که تو انقلاب و جنگ بودن ایشون رو به نام حاج آقای اخلاص‌پور می‌شناسند ولی اهالی اینجا ایشون رو اعظم‌پور می‌شناسند.

داستان خودش از ملک جالب‌تره اگر دوست دارید یکم از خودش براتون بگم، کلاً این ملک انگار وصل شده به آدم‌های خاص.

بله حتماً ممنون میشیم

آشنایی من با حاج آقای اخلاص پور سر مشکل اهالی بود و همونطور که گفتم یکی از دوستان قدیمی واسط شد. بعداً یک سری دوست مشترک دیگه از بچه های جبهه و جنگ هم پیدا کردیم.

کلا شخصیت جالبی داره، تو انقلاب با خیلی از بزرگان کار کرده مثل حاج آقای مهدوی کنی در تشکیل کمیته انقلاب و بیت خود امام و خود حاج احمد آقا، حتی با شهید چمران و خیلی از فرمانده های بزرگ تو جنگ. قبل از انقلاب هم دو بار توسط ساواک دستگیر شده بود. اون زمان جزو شاگرد های حسینیه ارشاد حضرت آقا هم بوده، میدونید که آقا بعد از شهید مطهری، صلح امام حسن (ع) درس میدادن اونجا. خلاصه اگر می‌خواستید یه روز در مورد انقلاب و جنگ چیز جدید بنویسید داستان شنیدنی زیاد داره.

ببینید این آدم از جوونی و قبل از انقلاب تو تهران کار ملک می‌کرده و بعداً شروع میکنه به کار تجاری خارجی و یه دفتر در دبی میزنه.

قبل از انقلاب جوون‌ترین مدیر کاروان‌های حج هم بوده. بعد از انقلاب هم سال‌های زیادی مدیر کاروان بوده، یک سفر هم با حضرت آقا و مسئولین وقت مشرف شدن حج تا اینکه تو سعودی دستگیر میشه و حکم اعدام می‌گیره.

حکم اعدام؟

آره شرایط اول انقلاب و روابط ما با بقیه کشورها مثل الان نبود، رو ایرانی‌ها حساسیت زیاد بود، بحث صدور انقلاب و ترس سرایت انقلاب برای بقیه کشورها بالاخره وجود داشت.

داستان هم اینجوریه که ایشون تو عربستان با خانواده شیعه‌ها ارتباط پیدا میکنه، آدم متمکنی بوده و به اون‌ها کمک مالی میکرده. سعودی هم حساس شده بوده. خلاصه تو یکی از سفرها تو فرودگاه به جرم صدور انقلاب و مخالفت با حکومت سعودی دستگیر میشه، می‌برنش زندان و در نهایت حکم اعدام می گیره.

یعنی اول میبرن یه زندان امنیتی و شکنجه میشه و بعد میبرن زندان سیاسی‌ها و براش حکم اعدام صادر میکنن، مسئولین ایران هم مثل دکتر بروجردی که اون موقع سفیر بوده خیلی پیگیرش بودن، وزارت خارجه هم پیگیر بوده اما عربستان کلاً می‌گفته ما همچین زندانی نداریم.

داستان آزادیش خیلی قشنگه که بهتره اونو از خودش بپرسید.

اگر ممکنه تا جایی که یادتون هست تعریف کنید شاید برای مخاطب ما هم جالب باشه

ببین یه جایی آدم دستش از همه چی کوتاه می‌شه ایشون هم حکم اعدامش صادر شده بوده و چند روز بیشتر زمان نداشته. یه شب توسل می‌کنه به مولا که آقا جان من برای کمک به شیعه‌های تو اینجا گرفتار شدم خودت کمک کن، خلاصه شب خواب حضرت رو می‌بینه و ایشون تو خواب می فرمایند که نگران نباش پسرم، نجات پیدا می‌کنی.

فرداش خیلی خوشحال بوده و مطمئن بوده حضرت راه نجات رو فراهم می‌کنه از قضا دست یه زندانی ظاهراً یه سیب می‌بینه که تو زندان نمی‌دادن، ازش می‌پرسه که از کجا آوردی اینو و اون زندانی هم میگه اگر زمان دستگیری پول همراهت بوده چون اعدامی هستی می‌تونی پول بدی به مسئول خرید برات از بیرون تهیه کنه که قبل از اعدام اگر چیزی می‌خوای بتونی بخری.

خلاصه یه راه باز میشه، به مسئول خرید زندان میگه من دسته چک دارم، آدم ثروتمندی هستم و بعد مرگم این پولا به درد کسی نمی‌خوره، دو تا چک به مبلغ بالا مینویسه و یه لیست خرید میده و میگه این چک ها رو برام نقد کن، این لیست خرید من و الباقی پول که مبلغ زیادی هم بوده برای خودت.

اون مامور چک رو میبره بانک ایرانی که نقد کنه، رئیس بانک هم از دوست‌های آقای اخلاص‌پور بوده و کاملاً در جریان مفقود شدنش بوده، خلاصه میریزن سر اون مسئول خرید که تو فلانی رو دزدیدی و می‌خوای پول‌هاشو برداری اونم کارت و مدارک زندان رو نشون میده و میگه من مامور خرید فلان زندان هستم. اینا مدارک مامور و چک اخلاص پور رو برای سفارت فکس می‌کنن و مامور خرید رو با کلی ترفند نگه می‌دارن تا بچه های سفارت برسند.

روی چک هم اشاره کرده بوده زندان گرفتاره. خلاصه که دولت ایران پیگیر میشه و به دولت سعودی فشار میاره که فلانی پاس خدمت داره و الان تو زندان شماست، در نهایت سعودی‌ها مجبور میشن با احترام بیارن تحویلش بدن.

زمان جنگ هم ایشون کارهای بزرگی کرده برای کشور مثلاً همون سال های اول جنگ مدیر شرکت سرمایه‌گذاری البرز میشه .خیلی از کارخانجات که مصادره شده بودن ورشکست شده بودن و یا با ظرفیت کم تولید می‌کردن، تعدادی از این کارخونه ها دارویی بودن که کشور به تولیداتشون خیلی نیاز داشت. ایشون همون اول که وارد میشه متوجه میشه که داروی پنی‌سیلین تولیدی درست جذب نمی‌شه. به خاطر قیمت بالای مواد اولیه آلمانی مجموعه رفته بوده از کشورهای بلوک شرق مواد اولیه گرفته بوده.

حالا فکر کنید رزمنده ما یک پاش رو از دست داده بوده بعد پنسیلین که تزریق می‌کردند جذب نمی‌شده و عفونت می‌کرده. همون اول خودش بلند میشه میره آلمان با همون شرکت اصلی قرارداد میبنده و پنی‌سیلین‌های خراب رو هم معدوم می‌کنه و مشکل تو اون مقطع حل می‌شه.

تمام شرکت‌ها و کارخونه هایی رو که تحویل گرفته بوده همه رو یکی یکی به چرخه تولید صد‌درصدی میرسونه و کل کارمندها و کارگر‌هایی که بیکار شده بودند رو به کار برمی‌گردونه و بخشی از مایحتاج جنگ و کشور تامین میشه.

زمان بمباران هم ظاهرا یه هیئت اضطراری برای تهران تشکیل میشه که ایشون یکی از اعضا بوده. یه مشکلی که اون زمان وجود داشت این بود که شیشه‌های خونه‌های مردم تو بمباران می‌شکست. مردم هم توی شرایط مالی خوبی نبودن…..

حالا فکر کنید که اگر بمباران تهران شدید می‌شد چه وضع بدی تو زمستون برای مردم پیش میومد. بنابراین نیاز بود پلاستیک‌های ضخیم تهیه کنن تا موقع اضطرار مردم بتونن به جای شیشه از اون استفاده کنن.

این هیئت هم پول کافی نداشته که بتونه از کشورهای دیگه پلاستیک ضخیم وارد کنه.

همزمان از طرف بیت امام (ره) ایشون انتخاب میشن برای گفتگو با سوری ها برای دریافت طلب‌های نفتی. چند سالی بوده که ایران نمی‌تونسته این طلب‌ها رو از سوریه دریافت کنه. شرایط کشور هم بد بود از اون سمت سوریه تنها کشور عربی بود که در جنگ کنار ایران ایستاد. واسه همین، پول رو نیاز داشتیم ولی خیلی مهم بود که با احترام این قضیه انجام بشه.

ایشون میره اونجا مسئله رو حل می‌کنه و با اجازه دولت وقت توافق میکنه که بجای پول کالا‌های مورد نیاز ایران رو وارد کنه. یه بخش بزرگی از نیاز هایی که مرتبط با جنگ بودن دریافت میشه یه بخش کوچیکش هم به پلاستیک مورد نیاز صنایع و شهر تهران اختصاص داده میشه که اون مشکل مدیریت بحران تهران هم حل میشه.

یک ریال هم برای این کار ها در دوران جنگ حقوق نگرفته ها.. حتی رفته آلمان برای اون پنی‌سیلین ها با پول خودش رفته. البته زمان جنگ همینطور بود افرادی که دستشون به دهنشون می‌رسید همه مخلصانه و رایگان کار می کردن.

ایشون داستان زیاد داره، اینم بگم چون به املاک ربط داره و بگذریم. مسئولین وقت تصمیم گرفته بودن خانه‌ای که امام خمینی (ره) در اونجا بزرگ شده بودند (واقع در خمین) رو از برادر امام، آیت الله پسندیده خریداری کنن و برای مردم حفظ کنن. یه اختلافی داشتن با آیت الله پسندیده حالا نمیدونم اختلاف سر چی بوده، در هرصورت نمی‌تونستن ملک رو خریداری کنن و ایشون راضی به فروش ملک نبودند. همین آقای اخلاص پور واسط میشه و میره خدمت آیت الله پسندیده، اختلاف رو حل می‌کنه و خانه امام رو خریداری می‌کنه.

این رو می‌دونم که بعد از جنگ هم به ایشون پیشنهاد‌های زیادی برای مسئولیت دادند که قبول نکرده و معتقد بوده به عنوان بخش خصوصی فعالیت کنه بیشتر به درد کشور می خوره و در نهایت این ملک رو خرید.

قصه خرید این ملک که چرا اصلا اینجا رو خرید و چه فکری داشت هم طولانیه اما در نهایت متاسفانه خیری براش نداشت. خیلی اذیت شد، تا الان هم می‌دونم مسئله حل نشده.

خب حاج آقا تا اینجا همه گفته های شما شنیدنی بود. برگردیم سر بحث اصلیمون همین زمین لارک

بله بریم سراغ بحث لارک، من یه نکته بگم که شما شرایط اون زمان که ملک رو آقای اخلاص پور خریدن، بهتر درک کنید.

اوایل انقلاب و تا سال ها بعد از جنگ، سرمایه دار بودن در ذهن عموم مردم برابر بود با اشرافیتی که در سال های انقلاب باهاش مبارزه می‌شد. شما نباید امروز رو نگاه کنید.

اون زمان کسی که در این حجم سرمایه گذاری می‌کرد و این متراژ ملک رو خریداری می‌کرد از دید ما دکمه رو داشت، فقط باید براش یه کت پیدا می‌کردیم. حالا دیگه مهم نبود که ببینیم طرف چه گذشته ای داره و چقدر زحمت کشیده. همین که ثروت از یه حدی بیشتر بود طرف زیر سوال می‌رفت.

می‌خوام بگم انقدر ذهن مسئولین بسته بود که برای گرفتن مال سرمایه گذار، خودش رو هم گرفتار می کردند.

اینکه شما امروز می‌بینید امنیت سرمایه گذاری به حدی رسیده که بخش خصوصی میاد سرمایه گذاری های چند ده هزار میلیاردی انجام میده و با افتخار تبلیغ هم می‌کنه، فقط و فقط به خاطر خون دلیه که مقام معظم رهبری خورده. ایشون به معنای واقعی خون دل خوردند تا نگاه ها تغییر کنه.

حضرت آقا سال ها تلاش کردند که به مسئولین و مردم بفهمونن که باید از سرمایه گذاری بخش خصوصی حمایت کرد و امنیت سرمایه گذاری رو ایجاد کرد. بعد تر چقدر در زمینه خصوصی سازی تاکید کردن و بعد چقدر از نوع خصوصی سازی هایی که رفت به سمت خصولتی انتقاد کردند.

شما که جوونید بگردید تو همین اینترنت و اگر مطلبی می نویسید این ها رو هم بنویسید. مهمه واقعا.

بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در این باره:

1385/03/29 بیانات مقام معظم رهبری در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی:

“ما به مسئله‌‏ی امنیت سرمایه ‏گذاری‏ هم احتیاج داریم، تا در داخل کشور سرمایه‏ گذاری‏ شود. باید امنیت سرمایه‏ گذاری‏ به‌طور کامل تأمین شود، تا بتوان از ثروت‌هایی که در اختیار آحاد مردم هست، برای پیشرفت، کارآفرینی و راه‏ اندازی جریان اقتصادی کشور استفاده کرد.”

1389/06/08 بیانات مقام معظم رهبری در دیدار رئیس جمهور و اعضای هیأت دولت‌

“در آن سال‌های دهه‌ی ۶۰ كه آقایان همین طور به سمت روزبه‌روز غلیظتر كردن اقتصاد دولتی می‌رفتند، من مثال میزدم و میگفتم فرض كنید یك موتوری است كه می‌تواند این بار سنگین را برساند و شما هم در كنار موتور راه میروید، یا خودتان پشت فرمان می‌نشینید و هدایتش میكنید.

شما این موتور را كنار گذاشتید و همه‌ی باری را كه توی این وانت است، خودتان روی دوش گرفتید، هِن و هِن دارید جلو میروید؛ هم نمی‌رسید، هم خسته می‌شوید، هم همه‌ی بار حمل نمیشود، هم این موتور اینجا بیكار میماند. این موتور، بخش خصوصی است.

این را آن زمان به آنها می‌گفتیم، اثر هم نمی‌كرد. امام هم هرچه می‌گفتند به مردم بدهید، این‌ها می‌گفتند مراد از مردم، بخش خصوصی نیست – مراد نظر امام را توجیه می‌كردند! – مردم یعنی توده‌ی مردم. به توده‌ی مردم چه جوری می‌شود كمک كرد؟ دولت اقتصاد را در دست بگیرد، به توده‌ی مردم كمك كند. فرمایش امام را اینجوری معنا می‌كردند! خوب، این توجیه، غلط بود.”

1390/01/01 بیانات مقام معظم رهبری در حرم مطهر رضوی در آغاز سال:

“مسئله‌ی افزایش سرمایه‌گذاری بخش خصوصی و کمک به بخش خصوصی که بتواند در زمینه‌ی مسائل اقتصادی کشور ‌سرمایه‌گذاری کند، از جمله‌ی مسائل مهم و اساسی است.”

بر اساس توضیحات شما خریدار این ملک بخش خصوصی است اما در حال حاضر ظاهراً این ملک در اختیار ستاد اجرایی می باشد. آیا ستاد با خریدار به‌صورت مشاع مالکیت دارند؟

خیر این مسئله نیاز به توضیح داره، همان طور که گفتم شرایط اول انقلاب مثل امروز نبود، در خصوص این ملک هم متاسفانه اتفاقات به همان شیوه پیش رفت. سال 70 بود که بعد از فروش ملک به آقای اخلاص پور به دلایلی پرونده این ملک در اصل 49 مطرح شد. رئیس اصل 49 آقای نیری بودند، ایشون رای داد که اصالت مال و معامله مشکلی نداره و فقط باید یک خمس پرداخت بشه. ظاهرا خیلی هم به ایشون فشار آورده بودن که حق سرپرستی هم گرفته بشه. ایشون استدلال کرده بود که چون کمیته شاه آبادی اشتباه کرده و زبیده خانم (دختر لیلا) رو از باغ بیرون کرده بوده و اونها خارج از کشور نبودن حق سرپرستی به ملک تعلق نمی‌گیره.

چون توی قرارداد خرید آقای اخلاص پور دیون رو قبول کرده بوده، این خمس رو هم ایشون پرداخت می کنه. خلاصه خمس و 250 هزار دلار و مالیات فروش و بقیه مالیات ها رو ایشون به قوه قضاییه پرداخت می کنه و درنهایت اجرای احکام دستور میده که ملک به نام ایشون سند بخوره.

اون زمان آقای شریعت مداری رئیس ستاد اجرایی فرمان امام بود. ایشون مجددا شکایت کرد و درخواست کرد که اجازه داده بشه پرونده برای بار چندم بررسی بشه. با بررسی مجدد موافقت شد اما چون آرای آقای نیری طبق دستور امام و حضرت آقا، غیر قابل تجدید نظر بود می بایست که رای بعدی رو آقای نیری تایید می کرد.

متاسفانه قاضی بعدی مجددا رای داد که یک خمس دیگه این بار از اصل زمین گرفته بشه و حق سرپرستی هم دریافت بشه. آقای اخلاص پور هم به این رای اعتراض کرده بود که از یک مال دو بار خمس نمی‌گیرن.

یه نکته ای من توی پرانتز بگم ، شما توی این موبایل ها (شبکه های مجازی) مطالبی که در مورد آقای نیری میاد رو که می‌بینید متاسفانه با بی انصافی اکثرا مطالب منفی هست. من توی چند تا پرونده دیدم که ایشون چقدر محکم ایستادن که حقوق مردم ضایع نشه. متاسفانه من جایی ندیدم این بعد از شخصیت آقای نیری جایی گفته شده باشه.

توی این پرونده هم آقای نیری خیلی محکم ایستاندن و حکم بعدی رو تایید نکردند. البته این رو هم بگم که آدم باید انصاف داشته باشه، آقای شریعتمداری بعداً مدارک آقای اخلاص پور رو دوباره بررسی می کنه و اعلام می کنه که در خصوص این ملک به من اطلاعات غلط داده شده بود و حق خریدار ضایع شده. خدا وکیلی کمتر کسی حاضره همچین کاری کنه.

خلاصه بعد از چند سال درگیری این حکم بدون تایید آقای نیری اجرا شد و حدوداً یک و نیم دانگ به عنوان حق سرپرستی و خمس مجدد از چهار و نیم دانگ آقای اخلاص پور به نام ستاد سند خورد و اون 3 دانگ باقی مونده هم به نام اخلاص پور.

بعد از این هم ستاد چند بار اعتراض کرد اما این رو میدونم که در زمان آیت الله شاهرودی ایشان با درخواست ستاد مخالفت کرده بود و دستور داده بود که ملک تحویل خریدار بشه و پرونده برای همیشه مختومه شه.

ولی متاسفانه بعدا که رئیس قوه تغییر کرد، ستاد مجدد رفت درخواست کرد که پرونده دوباره بره هیئت، متاسفانه هیئت نظر داد که این ملک باید مصادره بشه و اینجوری ملک رو از آقای اخلاص پور گرفتن.

من وقتی نظر هیئت رو دیدم خیلی ناراحت شدم، اصلا اسمی از آقای اخلاص پور توی رای نیست، انگار نه انگار که یکی این ملک رو در جمهوری اسلامی با حکم دادگاه جمهوری اسلامی خریده، مراحل قانونی رو هم طی کرده.

جالبه سال 1391 مالکیت هیلدا رو در 80 سال قبل از صدور رای یعنی سال 1312 زیر سوال بردند، یعنی مالکیت قانونی و ثبت شده یک نفر رو که 40 سال قبل فوت شده و نمیتونه از خودش دفاع کنه رو باطل کردن!! سال 91 در رای پرسیدند که یک خانم در سال 1312 پول از کجا آورده و این ملک را خریده؟ بعد خودشون جواب دادند که احتمالا پول نداشته و با پول شوهرش خریده. از قضا شوهرش هم بعدا تیمسار شده و اموالش بعد از انقلاب مصادره شده.

حالا جالبه دو سه سال قبل از اینکه هیلدا باغ لارک (باغ بهشت) رو خریداری کنه ارفع تو کتابش می نویسه مادر زنم کمک کرد که تونستم اولین ماشینم رو بخرم. این توی کتاب ارفع هست برید ببینید . حالا چطور میشه که دو سال بعد کسی که پول نداشته خودش برای خودش یه ماشین بخره، میاد پول این باغ رو میده؟

بخشی از صفحه 287 از کتاب در زمانه‌ی پنج شاه
بخشی از صفحه 287 از کتاب در زمانه‌ی پنج شاه

حسن ارفع، در زمانه‌ی پنج شاه، ص 249 : “مادر زنم که فکر می کرد دست کم پنج سالی در لندن خواهیم ماند، به تازگی خانه ای برایمان خریده بود” (مشاهده صفحه)

ببینید سال 1312 که دوستان رفتن ببینن پول زمین از جیب چه کسی پرداخت شده، میشه بعد از جنگ جهانی اول، اون موقع محمد رضا شاه هم تو قنداق بود….

خلاصه این اصل مسائلی بود که من اطلاع دارم. این رو هم می‌دونم که اخلاص پور همچنان دنبال احیای حقوق خودشه. اما به قول شما فعلاً ستاد از ملک بهره برداری می کنه. واقعا امیدوارم این قضیه ختم به خیر بشه و برسیم به همون مطالبی که گفتم یعنی مسئولین واقعا به صحبت های حضرت آقا عمل کنن.

خیلی ممنونیم از شما که انقدر با حوصله و صبر پاسخ دادید و به ما کمک کردید که تاریخ بخش کوچکی از تهران رو روایت کنیم. امیدوارم باز هم در مورد بقیه املاک اقدسیه از شما کمک بگیریم.

من از شما ممنونم، کار قشنگی رو شروع کردید ، امیدوارم به هدفتون برسید، تو هر محله ای با قدیمی ها و معتمدین محل حرف بزنید، همیشه قدیمی ها چیز هایی برای گفتن دارند که تو کتابا نیست و اگر شما ننویسید کلا از حافظه تاریخ پاک میشه.

سررشته ها

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای KHAMENEI.IR

مجله آنلاین همشهری محله مقاله لارک از دور و نزدیک

کتاب در زمانه‌ی پنج شاه نوشته‌ی حسن ارفع، ترجمه‌ی مانی صالحی علامه، نشر ماهی

گفتگو با حاجی از فعالین حوزه ملک منطقه

Strangway-Towneley -British Nobility and Landed Gentry in One Big Tree

Bewicke and Wulffsohn. Changing Vancouver

باغ بهشت (لارک) به آدرس بزرگراه ارتش شرق به غرب بعد از تقاطع بلوار اوشان (شهید مژدی)، سمت راست خیابان شهید ابوالفضل صمیع به سمت غرب، مجموعه باغ بهشت

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *